داستان دربارهی مورچههای سیاه کوچکی است که لانه شان هر روز مورد هجوم مورچه های سرخ واقع می شود. مورچههای سیاه که نمی تواند از خودشان در برابر حمله ها دفاع کنند، هربار فکر میکنند با این کوچکی، «کسی هست صدایشان را بشنود؟» یکبار وقتی که مورچههای سرخ حمله میکنند، یک زنبور، میمونی را نیش میزند. میمون توی آب میافتد، فیلها میترسند و شروع به دویدن میکنند و همهی مورچههای قرمز را زیر پاهایشان له میکنند. آن وقت مورچههای سیاه میفهمند یک نفر هست که صدای آنها را میشنود.